تبليغاتX
Personal Blog for Mehrzad mousavi
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم
تف به این زندگی.....

------

* تیتر این نوشته مربوط به خوانندگان محترم بود نه شخصی خاص.

* شاید از لحاظ ویراستاری و نگارشی تنها سه نقطه تعریف شده باشد اما عادت کرده ام با اینکه می دانم این نکته را که به حس نوشته ام نقطه را ادامه دهم. عذر می خواهم و ممنونم بابت تذکر ذکر شده. دوست داشتم اصلاح کنم اما باز هم نتوانستم به مطلبی که نوشته ام دست ببرم. انشاء الله برای دفعات بعدتر.(۲۹/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 20:24  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

ایمان بیاور به لحظه ای که در قلبت نازل می شویم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 3:26  توسط مهرزاد موسوی  | 

تنها برای یکبار

یکبار دیگر

نشانم بده

آن لبخند زیبای جانگیر را

روحم در بدن زیادی می کند.

یکبار دیگر

لبخند بزن عزراییل من...!

۳۰/۲/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 17:49  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

قرن از اصلی رمیدن

قرن غلطیدن به فرعی

قرن دین را سر بریدن

با اصول ذبح شرعی

عشق در خط مقدم

پاتک بی وقفه نان

وای بر رزم آور دل

بشکند گر خط ایمان ...

*سید حسن حسینی*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 19:35  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

شیطان ، ادب را به علت رفت و آمد به جوامع متمدن و حضور در کلاس استادان اخلاق دانشگاه یاد گرفته بود....

(آرش در قلمرو تردید-نادر ابراهیمی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 14:0  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

آیا آسمان آنجا همین رنگ است...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 21:9  توسط مهرزاد موسوی  | 

خسته و دیوونم همین! ای کاش جایی پیدا بشه آدم با داد زدن و یا یک ناسزای بلند خودشو تخلیه کنه.(مزخررررررف)

می خوام برم تو جنگل و طوری داد بزنم که صدام به گوش خرهای طویله قلی اینا برسه...(دلم قاراشمیشه)

خسته و دیوونم همین!

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 2:24  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

تا مطربان زشوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

*حافظ*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 3:1  توسط مهرزاد موسوی  | 

سبزه و قرآن همیشه دست من بود و آب و سکه دست بابا...مراسم مادر مه رو می گم.

یاد نوروز و کرسی خانه پدربزرگ و تکلیفهای شب عید بخیر.زمانی که هم پیکهای کوچک شادی را کامل می کردیم و هم تکالیف معلمهای مهربون جنایتکارمون را.یاد سوختنهای پاهام موقع خواب زیر کرسی بخیر. یاد خانه هایی که با پشتی های خوانه پدربزرگ می ساختم بخیر.یاد چشم نظرهایی که با اسپندهای و گلپرهای تازه سبز شده باغ آقاجون(پدربزرگ) و تیکه پارچه های قرمز و آبی رنگ ننه آقا (مامان بزرگ) می ساختیم بخیر.یاد عیدی ۲۵ تومانی آقاجون و مراسم مادر مه* سال نو بخیر.همیشه سبزه و قرآن دست من بود و بابا آب را به نشانه روشنایی تو اتاقها می پاشید با صلوات بر محمد و آل طاهرش!

زمانی که بچه بودم همش دنبال این بودم که سال هرچه زودتر نو بشه.اصلا هیجان خاصی داشت و هر سال قشنگتر از پارسال.شاید بخاطر این بود که دوست داشتیم زودتر بزرگ بشیم یا شایدم بخاطر اینکه مدرسه ها ۱۵ روز تعطیل بود.شایدم بابت سیزده بدر و جمع شدن دور همدیگه بوده و بازیهای بچگیهامون ، وسطی با بزرگتر ها که همیشه نخودی بودیم و تو زمین بازی می کردیم.بزرگترها با ما آروم بازی می کردن تا چیزیمون نشه و ما فکر می کردیم که بازیمون خیلی خیلی توپه که نمی تونن بزنن.!!چه دورانی بود.الان اصلا نوروز دیگه اون صفا رو نداره.شاید بخاطر اینه که وقتی بزرگ شدیم دوست نداریم بزرگتر بشیم و دوست داریم به کودکی هامون برگردیم.شاید بخاطر این هست که دیگه عمونوروز را باور نداریم و می دانیم از جنس ادبیات و آیینهای سنتی است.هنوزم نمی دونم دقیقا بابت چه هست.نمیدونم و همین ندانستنها داره نوروزم را به تکرار می رسونه.تنها مراسم مادر مه برایم همان زیبایی را دارد.قرآن و آب دست من ، سبزه دست بابا.آب را به داخل اتاقها به نشانه روشنایی می پاچم  و به اتفاق بابا بلند صلوات بر محمد و آل طاهرش می فرستیم.اصلا دوست ندارم این جابجایی در اجرای مراسم را.احساس می کنم هر لحظه به پیر شدن بابا نزدیک می شم و خدایی نکرده.....(زبانم لال بشه الهی).دلم گرفت.جالبه.اولین دلگرفتگی سال نو چقدر مسخره بود.برای تبریک عید آمدم و به دلتنگی رسیدم.حالا یه خنده از ته دل و صلوات بر محمد و آل طاهرش برای حفظ همه خانواده ها و سلامتی همه علی الخصوص در کنار بودن پدرم.

یاد خیلی چیزا بخیر.یاد نوشته های روزانه عید که چندین سال به عیدنوشت تبدیل شده بود و سالها نیز از آن زمانها می گذرد.خلاصه در یک  جمله:

یاد باد آن روزگاران یاد باد

*مادر مه : یکی از رسوم شمال کشور در شروع سال نو و لحظه آغاز تحویل سال (در اینباره پاره ای خواهم نوشت بعدا!)

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 23:14  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

تشریح اوضاع:

 - موسیقی : آلبومهای متفاوتی از داریوش + cold play + sara evans + ...

- مدت زمان خواب در طول شبانه روز حداکثر 5 ساعت.

- میانگین زمان خواب در شبانه روز در بازه زمانی 10روز گذشته : 2:30

- زمان خواب : 7صبح الی 11:30(اگر زمانی بود)

- کارهای انجامی در طول شبانه روز: کار گرافیکی + مطالعه روزنامه و مجله + خلوت با خودم + باشگاه (از نوع دخی)+ شستشوی بینی + ...

- بزرگترین آرزو در این مدت : یعنی میشه منم دست تو مماخم بکنم؟!

(آخه من بی ادبم.دوست دارم دست تو ممااااااااااااااااخم  بکنم.گیگیلی در بیارم شوت بکنم...!)

- هرچه می خواهد دل تنگم بگو:چرا همیشه دینگ بعضیا به من می رسه فقط.شپاشگژارم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 2:8  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

در بین بی دردان چرافریاد بی حاصل کنم؟!

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم...

-----

* این مطلب بدون اطلاع نویسنده در تاریخی نامعلوم تغییر کرد و دوباره در تاریخ 25/4/1387 به همان شکل اول نوشته شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 3:49  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

۱-چه فرقی میکنه مه امتحان اندیشه اسلامی داشته باشی و بخاطر اینکه کتاب و جزوه کلاسی نداری بشینی معارف اسلامی ۲ بخونی.فرقی میکنه.تازه به صورت انتخابی تنها ۳۰ صفحه آخر معارف را بخونی.(هنوز دلیل اینکارمو نفهمیدم!)

۲-راستی می دونستید قزوین پایتخت هنری خط و خوشنویسی دنیا است!!! اگر شما هم تو اتوبوسی بنشینید که یک نفر  با سن ۶۲ سال با دیدن دختران دانشجوی دارای روابط عمومی بسیار بسیار بالا جو روشنفکریش گل می کنه و با کراوات و دیسیپلینی خاص به صحبت کردن با این خانمها می پردازه بعد از ۳ساعت وراجی موضوعی غیر از اطلاعات عمومی ای که منبعش خودتونین پیدا نمی کنین که به روابط عمومی تون ادامه بدین....!پس یادتون باشه ممکنه شهر شما هم یک مقامی افتخاری چیزی داشته باشه.نگهش دارین واسه مواقع ضروری.! آقای راننده هم وقتی از کنار برج میلاد رد می شدیم نیش ترمزی زد و توضیح داد که این برج ۳۰ سانتیمتر کج ساخته شده.حالا اینکه با چشم غیر مسلح اصرار داشت که ما هم ببینیم (از اون فاصله!) و تشخیص بدیم بماند....!(سفری بود واسه خودش)

۳-از ۲۸ دی تا ۳ بهمن هر روز یک امتحان ۴واحدی و پشتوانه مطالعاتی زیر خط فقر.(عجب بساطیه خداییش)! توکل بر خدا.

۴-بارون رو دوست دارم هنوز چون.....اما برف را نمی دونم چرا دوست دارم!(به کسی ربطی ندارد!) 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 21:33  توسط مهرزاد موسوی  | 

کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران آورده بود ، به دست گرفت.جلد نداشت،اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند:

اسکار وایلد . همچنان که کتاب را ورق می زد ، به داستانی درباره نرگس برخورد .

کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست،جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود ، گلی رویید که نرگس نامیدنش.

اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.

می گفت وقتی نرگس مرد، اوریادها-الهه های جنگل - به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند :«چرا می گریی؟»

دریاچه گفت :«برای نرگس می گریم.»

اوریادها گفتند :«آه ، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی...» و ادامه دادند :«هرچه بود ، با آن که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش تماشا کنی».

دریاچه پرسید:«مگر نرگس زیبا بود؟».

اوریادها ، شگفت زده پاسخ دادند :«کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود ، هر روز در کنار تو می نشست».

دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت:

-« من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم.

برای نرگس می گریم، چون هربار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش ، بازتاب زیبایی خودم را ببینم.»

کیمیاگر گفت:« چه داستان زیبایی».

*برگرفته از کتاب کیمیاگر / اثر پائولو کوئیلو*

+.همچنان علاقه ام به این کتاب کم نشده و وقتی چشم بسته   ---------------------------------------------------------- دست تو کتابخانه کوچک خانه ام می برم لمسش می کنم.به یاد تمام لحظات و تفکراتی که منشا آن خواندن این کتاب بود.می خواهم برای بار پنجم بخوانمش.+

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 22:17  توسط مهرزاد موسوی  | 

(آخه این چه بازی ایه که مجبورم ادامه بدم.احتمالا الان یه بلایی دوباره سرم می یاد .خدا به خیر بگذرونه.پریروز که پایه روکم کنی فوتبال شدیم ساعت ۲ شب بردنمون فوتبال شرطی زدیم.بازی رو بردیم ولی دست راست بنده تپرترتر شد و صبحش امتحان میان ترممو از دست دادم.حالا اگه تا امتحانات ترم خوب بشه جای شکرش باقیه.این یکی بازی رو خدا به خیر کنه.)

۱- از بچگی تو محیط فرودگاه بدنیا اومدم و بزرگ شدم و اگه خدا بخواد کار می کنم.(همش بخاطر شغل پدر)یادم می یاد خانه های سازمانی فرودگاه شیراز که بودیم زندگی خاطره بود.با اینکه تا ۴سالگی بیشتر شیراز نموندیم اما خیلی چییزا یادمه.کلی مرغ و جوجه و خروس داشتیم توی حیاط بزرگمون.یه روز بابام یه سمور که می خواست مرغها رو بخوره را از درخت آویزون کرد تا بقیشون بترسن و دیگه نیان.رفت تو خونه چایی بخوره وقتی اومد دید که من با یک چوب کلی سموره را ادب کردم.حیوونی زنده زنده تمام سیستم گوارشیشو جلو چشاش دید و بابام  یک لحظه حسرت خورد که چرا منو تنها گذاشت.یه روزم بازوی دختر همسایمون که اومده بود سوار سه چرخم بشه را گاز گرفتم ۴تا بخیه خورد(هنوزم با هم رفت و آمد خانوادگی داریم!!)یه روزم مادرم وقتی که دوسالم بود غذای منو دیر داد منم مورچه های اتاقم همه رو خوردم.آخرین خاطرم برمیگرده به همون سه چرخه.از روی تراس با سه چرخه اومدم بپرم نتیجه اش شکسته شدن بینی + دندان جلو از فک بالا + پیشانی و ... بماند که چه کتکهایی که نخوردم در ۴سالگی.

۲-آمادگی نرفتم چون بدم می یومد.در عوض مادرم کتابهاشو به هر زحمتی بود تهیه کرد که مثلا خونه باهام کار کنن.هر شب یک تکلیف.یه شب خرس رنگ کن.یه شب نقطه ها رو بهم بچسبون و سوالای مسخره هوش که اون موقع به نظرم بیهوش می یومدن.خلاصه ۱ماه گذشت.دختر خالم که تا به حال یکبار بیشتر خونمون نیومده(همون موقع بود) اومد خونمون و من ۲روزه همه کتابهامو تمام کردم و تا آخر سال برنامه کودک می دیدم و مامانم که نمی دونست چی بگه فقط گیر می داد که پاک کن دوباره انجام بده.وقتی مدادرنگیامو گم می کردم بابام می گفت آقاهه گفته اگه همه ۶رنگ مداد رنگیتو تا آخر تمام کنی و ته موندشو بهش نشون بدم یه مداد رنگیه ۶رنگه دیگه بهم می ده.منم هرکاری کردم تا اینطوری بشه نیم شد.فکر کنم یکی عمدا مدادامو گم می کرد و وقتی مامانم خونه تکونی می کرد تو سطل آشغال و زیر تخت و تو کمد لباسای آجیم و ... پیدا می کرد که اون موقع دیگه دیر بود و من مداد رنگیه تازه خریده بودم!

۳-عادت همیشگیم از زمان بچگی خوندن قرآن بود.اما نه هر جایی.تو دستشویی و حمام بخاطر امکانات صوتی ای که داشت.کلی بابا و مامان باهام حرف می زدن و دعوام می کردن که زشته آدم اونجا قرآن نمی خونه یا اسم خدا رو نمی یاره ولی من بدلیل کمبود امکانات صوتی فقط اونجا کنسرت (هایده و معین و..) می کردم و قرآن می خندم.پیشنهاد من به خانندگان اینه که به جای سالن میلاد که امکانات صوتیش مزخرفه برن تو حموم بخونن و کنسرت برگزار کنن تو حموم عمومی...!

۴- از دوم راهنمایی تابستونها کلاس طراحی و ساخت هواپیماهای مدل و قابل پرواز می رفتم.این اولین و تنهاترین جنگ من تا به حال با خانواده بود.مادر و آجی مخالف این کلاس بودن و می گفتن که چی بشه؟ ولی من به دلیل علاقه (که بعدا معلوم شد استعدادی وجود دارد) جنگیدم و ادامه دادم و با مشکلات مالی هم ساختم و بالاخره نتیجه کارهام و هواپیماهایی که پشت سر هم پرواز مرکردن مادر و خواهرم رو راضی کرد.البته بماند که از سوم ابتدایی به کوبلن دوزی علاقه ای داشتم و کلی کوبلن زدم که پشت و روش قابل تشخیص نیست(بخاطر گره های کوری که بلد بودم).

۵-سه سال دبیرستان تنها مقطعی بود که در یک مدرسه گذشت.سه سال تمام یک اکیپ ۶نفره بودیم که کل معلمها از ما ناراضی بودن.سال اول دوتا معلم عربی عوض کردیم .تو کلاس ما که ۱/۱ بود ، شاگرد زرنگها ۶ نفر بودن که از شانس معلم ها خود ما بودیم.سر کلاس شاگردهای تنبل د متوسط درس گوش می دادن و ما همش حرف می زدیم و نقاشی می کردیم.زنگ تفریح که هرچی بلا بود از طرف ما نازل می شد.پنچر کردن دوچرخه های بچه ها و نایلون پر از آب انداختن تو مدرسه بقلی و  ترقه انداختن تو دستشویی که بچه ها توش تی ام میکردن و .... مدیر و ناظم هم اکثرا فقط حرف می زدن با ما.آخه نمی تونستن گیرمون بندازن .درثانی ما ۶ نفر باعث شده بودیم تا مدرسه ما تو منطقه ۱۰ تهران اول بشه.پس....

 

* من هم فاطمه مرادی و شاهین مظفری و محمد اشعری و احمد واحدی و ذهن من را به این بازی دعوت می کنم.*

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 15:53  توسط مهرزاد موسوی  | 

باورم نمی شد که چقدر سکوت کردم.اصلا اینقدر سرم شلوغ بود نفهمیدم مدتی می شه که ننوشتم.تا اینکه دو هفته پیش بالاخره اینترنت اومدم و دیدم چه غریبه این بلاگ کوچولوی من.بلاگی که با تمام کوچک بودنش یه دنیا وسعت داره.اما درگیر عروسی بودم و نمی تونستم بنویسم.الان بالاخره بعد از کلی ور رفتن با این سیم تلفن در خانه جدید دانشجوییم (که نامش را صدف نهادن البته به دلیل اینکه در مجتمعی مسکونی با همین نام واقع هست نه به دلیل دیگری!)به این تر نت (شایدم اینترنت) وصل شدم و الان دارم می نویسم.بله صدای منو از شبکه مجازی،دفتر قائم شهر می شنوید.

کلی سوژه برای نوشتن بود که بیات شد.کلی حرف واسه گفتن بود که نگفته سر شد و کلی دغدغه واسه مطرح کردن که ....بعد از مدتها به برخی از دوستان سر زدم.اما باورم نمی شد که تمام دغدغه هام و سوژه هامو این آپاچی بدون اطلاع من استفاده کرد!(خیلی ضدحالی).بالاخره یه فرقی باید بین یک ژورنالیست و منی که علاقه مندم و بعضی اوقات تقلید می کنم باشه دیگه.عکس العمل مناسب در زمان لازم.به جرئت می گم که ۴پست قبلیش دقیقا مشغله فکری من در همان زمان نوشته شده بود.نمی خوام بیشتر از این بنویسم.با خواندن مطلب آخر آپاچی که برام خلی جالب بود دوباره به تمام اون حال و هوای دوران نوجوانیم برگشتم.زمانی که با همون تنها جاندار نیمرخی دانشگاه ارتباطات به اونجا می رفتم و آپاچی و مامان و خاله و حمید و محسن و وحید و ونه و ... را دیدم و آشنا شدم.زمانی که شروع بسیاری از ماجراها و اتفاقاتی بود که تو ذهن هممون رقم خورد بود.برای همین می خوام که تنها دوباره به خواندن همون متن ادامه بدم و برای بارهای متوالی بخونمش.زمانی که می پیچوندیم دکتر و بابا اعلایی و آقای جاهدی و بذری و شبستری و خانم تهرانی و .........

بیهوده نیست که اعجوبه شده بودیم تو دودره بازی هامون.هنوزم این عادتم رو ترک نکردم.هنوزم می پیچونم.معاون و رییس و استاد و ....اما طبق عادت در لحظه هایی که اصلا کسی فکرش را نمی کنه که پیدامون بشه می یایم و همه چیز و درست می کنیم.(دیگه بسه .بهتره که نظر یک غیر نیم رخی را راجع به اکیپ ما بخونین).همین جا از آپاچی که خودش می دونه چقدر دوستش دارم تشکر می کنم.

و اما مطلب مربوطه از بلاگ آپاچی . (کلیک کنید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 22:26  توسط مهرزاد موسوی  |